حضور من در روابط عمومی بهزیستی اسدآباد، هر روز مرا با چهرهای تازه از زندگی روبهرو میکرد؛ چهرهای که گاه در نگاه مضطرب یک پدر، گاه در سکوت سنگین یک مددجو، و گاه در لبخند کمرنگ کودکی خلاصه میشد که هنوز به مهربانی این جهان امیدوار بود.
در آن سالها آموختم که روابط عمومی، تنها انتقال خبر و گزارش عملکرد نیست؛ بلکه هنر شنیدنِ ناگفتههاست. بسیاری از مراجعهکنندگان، پیش از آنکه پاسخ بخواهند، نیازمند دیدهشدن و فهمیدهشدن بودند. در فضای بهزیستی، انسانها فقط با پرونده و آمار شناخته نمیشدند؛ هرکدام دنیایی از اضطراب، امید، شکست، عزتنفس و گاه شرمِ پنهان را با خود حمل میکردند. همین واقعیت، مسئولیت روابط عمومی را از یک جایگاه اجرایی به نقشی عمیقاً انسانی تبدیل میکرد.
خاطرم هست در یکی از روزهای شلوغ آن سالها، مراجعهکنندهای با چهرهای آشفته و کلامی تند وارد شد. در ظاهر، آنچه دیده میشد عصبانیت بود؛ اما پشت آن خشم، نوعی درماندگی و ترس پنهان شده بود. تجربه حضور در روابط عمومی به من آموخته بود که بسیاری از واکنشهای تند، نه از بیاحترامی، بلکه از انباشت فشارهای روانی و احساس بیپناهی سرچشمه میگیرند. به جای واکنش متقابل، با آرامش به او گوش دادم. چند دقیقه بعد، لحنش تغییر کرد و آنچه باقی ماند، انسانی بود که فقط میخواست کسی رنجش را جدی بگیرد. آن روز، برای من روشن شد که در نهادهای اجتماعی، گاهی یک برخورد سنجیده و همدلانه، از دهها بخشنامه و توضیح رسمی اثرگذارتر است.
روابط عمومی در بهزیستی اسدآباد، میدان مواجهه با حقیقت زندگی بود؛ حقیقتی که در آن، مفاهیمی چون فقر، معلولیت، آسیب اجتماعی، تنهایی و نیاز، صرفاً واژه نبودند، بلکه تجربه زیسته انسانها بودند. همین مواجهه، نگاه مرا نسبت به ارتباطات انسانی عمیقتر کرد. فهمیدم که هر پیام، اگر با احترام به کرامت انسان همراه نباشد، هرچند دقیق و رسمی باشد، در دل مخاطب نمینشیند. مردم بیش از آنکه به واژهها واکنش نشان دهند، به نوع نگاه و کیفیت مواجهه پاسخ میدهند.
در آن سالها، تلاش من این بود که روابط عمومی را به جایگاه واقعیاش نزدیک کنم؛ جایگاهی که در آن، اطلاعرسانی با اعتمادسازی همراه باشد، پاسخگویی با آرامش آمیخته شود و ارتباط، رنگِ انسانیت به خود بگیرد. هر جلسه، هر مکاتبه، هر گفتوگو با خبرنگاران، مددجویان، خانوادهها و همکاران، برای من فرصتی بود تا میان ساختار اداری و نیاز عاطفی و اجتماعی مردم، توازن ایجاد کنم. این کار آسان نبود، اما دقیقاً همین دشواری بود که آن دوران را معنادار میکرد.
اگر بخواهم امروز از آن سالها با یک جمله یاد کنم، میگویم: روابط عمومی در بهزیستی اسدآباد، برای من مدرسهای بود برای آموختنِ صبر، مشاهده، همدلی و درک لایههای پنهان رفتار انسان. در آنجا آموختم که پشت هر مراجعه، داستانی نهفته است و پشت هر رفتار، احساسی خاموش. و چه مسئولیت بزرگی است اگر کسی بتواند در جایگاه روابط عمومی، نه فقط پاسخگو، بلکه پناهی کوتاه برای دلهای خسته باشد.
آن سالها گذشتند، اما اثرشان ماندگار شد؛ زیرا برخی مسئولیتها با پایان حکم اداری تمام نمیشوند، بلکه به بخشی از شخصیت انسان تبدیل میشوند. برای من، تجربه روابط عمومی در بهزیستی اسدآباد از همین جنس بود؛ تجربهای که هنوز هم وقتی به آن میاندیشم، بیش از هر چیز، یادآور کرامت انسان و ارزش شنیدن است.
مرتضی حیدری قطبی
رابط اسبق روابط عمومی بهزیستی اسدآباد












نظر شما